تبليغاتX
خاطرات 
دیگه خاطره هامو کمتر به یاد میارم

چیزی نیست که توجهمو به خودش جلب کنه...چه بلایی داره سرم میاد ؟        نمیدونم

درد دارم خیلی...ذهن خسته ام دیگه یارای پاسخ به این همه سوال بی جوابو نداره

داره یه اتفاقی میوفته...ولی نمیدونم چی!! من یه دلقکم...میخندم و میخندونم

اما کی میتونه یه دلقکو بخندونه؟...اصلا کسی به یه دلقک توجهی میکنه؟

 

 

|+|
نوشته شده توسطمملی در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت3:48
به خاطر بسپار 
به پنجره نگاه میکنم...

قدرت باز کردنش را ندارم کسی به من افتاب را هدیه نداد

مهتاب به من میخندد و شب را با سکوتش به من میبخشد

اما چه زیباست در شب ماندن...

کسی مرا به مهمانی نور نخواهد برد...

اما چه زیباست در ظلمت ماندن...اری زیباست

بالهایم شکست و من هرگز پرواز را ندیدم

اما چه زیباست پر پر شدن...

من هرگز ارامش مرداب را حس نکردم

اما چه زیباست و چه با شکوه است در طوفان غرق شدن...

اری غم تمام انچه بود که میخواستم چه زیباست در غم ماندن...

سکوت را به خاطر بسپار او خواهد مرد...

هرگز بغض فریادم را نشنیدم گویی با سکوتی مرگبار تر از تنهایی انرا شکستم

اما چه زیباست این خاموش شدن...

لبخند کودکیت را به خاطر بسپار او خواهد مرد

اما چه زیباست این غصه ابدی...اری زیباست و غم تمام انچه بود که میخواستم...

عشقت را به خاطر بسپار او خواهد مرد...اما چه زیباست در حسرت ماندن

اری زیباست،گاهی حسرت نداشتن زیباتر از داشتن است...

چشمانت را به خاطر بسپار انها خواهند مرد اما چه زیباست ندیدن ...

قلبت را به خاطر بسپار با هر انچه بود و هست با نقطه های سیاهی انباشته از غمی نا محدود

او نیز خواهد مرد..............

اما چه زیباست با غم مردن و این تمام انچه بود که میخواستم............

|+|
نوشته شده توسطمملی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت19:42
عاشقانه 
وقتی بدنت میلرزه ... وقتی وجودت مال کسیه که در اغوششی

میخوای به اعماقت نفوذ کنه ... و وقتی ارضا شدی بغلش میکنی

پر از حرارت............

و اون عشقه

عشق بعد از سکس ... بعد از خالی شدن ... بدون هوس

اون وقت اگه بغلت کرد عاشقته...

نه با کوله باری از هوس دفن نشده

این قانون عشقه......................................................کثیف اما زیبا

|+|
نوشته شده توسطمملی در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت5:36
حس کثیف 
هی پسر... یعنی میشه؟؟؟

این همونیه که میخواستم..خدای من عجب چشایی داره!!وقتی نگام میکنه با چشاش وجودمو اب میکنه

سالهاست منتظر همچین کسی بودی...برو جلو معطل نکن........................

حالا دیگه اون چشما مال خودم شده...هنوزم صداش قشنگترین موزیکمه...چقدر دلم میخواد بدن مثل

قاصدکشو لمس کنم...میدونم دیگه بعدش نمیتونم ازش دل بکنم...................

میدونی کی کنارم نشسته؟؟؟خودشه...همونه...فرشته رویاهام...همون که اگه گرم بشه میسوزم...

اگه سرد بشه یخ میزنم.

با چشاش داره چی بهم میگه؟؟؟چرا قلبم تند تند میزنه؟؟

لعنتی تمومش کن...اون دیگه مال توئه...موهاشو که مثل یه نیزاره وحشی میمونه رو با پنجه هات بگیر

لبای لرزونتو رو لبای رنگ اناریش که از خوشگلی نیمه باز مونده بذار...خدای من این شیرین ترین لحظه

زندگیمه...نمیخوام تموم بشه...نفسای گرمش داره گوشمو نوازش میکنه...اه ه ه ه ه ه ه ........

بازم خودشه...همونه...همون که جون پناهم بود...همون که عاشقانه ترینم بود...

پسر چت شده؟؟؟!! پس چرا نمیری طرفش؟؟؟مگه بازم مثل همیشه کنارت رو مبل نشسته؟؟؟؟

مگه دفعه های قبل وجودت نمیلرزید؟؟؟پس چرا انقدر سردو بی روح شدی؟؟؟

خدای من اون چشما!!! چرا دیگه هیچ جذابیتی نداره؟؟؟؟

چشمامو میبندم...اشکال کار کجاست؟؟پسر تو که دیگه باهاش مرزی نداری...دیگه راز کشف نشده ای

نمونده...اره...تو دیگه همه ی مرزاشو شکوندی... اشکال همینه...................

اوه ه ه ه !!!داره دستامو لمس میکنه...نه اینکارو نکن..نفساش داره میخوره تو صورتم..جلومه..

چشاتو باز کن..بازم لیامو میذارم رو لباش..دیگه لبامم نمیلرزه..جوری میبوسمش انگار دارم سیگارمو

تو زیر سیگاری خاموش میکنم..نه این اون احساس قشنگ همیشه نیست..خیلی چیزا کم داره

                                                     This Just is FuCk

                                                            ShiTT

                                                           shittttt   

|+|
نوشته شده توسطمملی در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت15:36
روياي شيرين...... 
ديشب خوابتو ديدم. يك خواب بي‌نشون، يك روياي ناتموم، يك عالمه عشق و شور، يك دنيا حرس و جوش، يك عاقبت خوب خوب..... توي يك جنگل تاريك، تنهاي تنها نشسته بودم، وحشت‌زده بودم، حراسون به اين طرف و اون طرف خيره بودم. تورو گم كرده بودم. خودمم گم كرده بود. درنده‌هاي وحشي مي‌خواستن بهم حمله كنن، ترسيده بودم، همه وجودم وحشت گرفته بود. آخه تو نبودي كه كمكم كني، تو نبودي كه بغلم كني، بوسم كني، ازم مواظبت كني. نمي‌دونم چرا؟ ولي تو منو گذاشته بودي، رفته بودي. يعني فراموشم كرده بودي؟ داشتم مي‌دويدم، داد مي‌زدم، كمك مي‌خواستم، التماس مي‌كردم. كجايي كجايي، من همونم كه يك روز دوستم داشتي، باهام عهد گذاشتي، حالا چي‌شده منو تنها گذاشتي؟ چي شده عشقم زير پاهات گذاشتي؟؟؟ به انتهاي جاده رسيده بودم، ديگه اميدي نداشتم، فقط خدارو داشتم. اي خداي مهربون، كمكم مي‌كني بدون اون؟ تو آخرين لحظه يك نوري از آسمون، تابيده شد به سوي روم. باورم نمي‌شد، لبام خشكيده شد، اون تو بودي اي مهربون كه اومده بودي از آسمون، براي نجات من بي‌نشون. به اميد اون روز خوب..........
|+|
نوشته شده توسطمملی در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت18:42
گناه 
 

                           Image hosting by TinyPic

نشسته بود...با نگاهي خيره...با چهره اي كه پر از سؤال بود سؤالهايي كه جوابش رو فقط تو

عميق ترين سياه چالهاي دلش ميتونست پيدا كنه...همونجايي كه رمز ورودشو فقط خودش

ميدونستو بس.

اين سياه چال كجاست؟

چرا بايد تو شكننده ترين عضو وجودش باشه؟ تو دلش...

دوست نداره بازش كنه اما دست خودش نيست...حالا نشسته با اون نگاه غم زدش داره

چيو مرور ميكنه؟؟؟؟؟ كثيف ترين لحظه هاي زندگيشو؟؟؟؟؟؟

اونا چيه رو پيشونيش؟؟ قطره هاي خيس شرم...مگه چي كار كرده كه اينجوري هراسون شده؟؟

فقط خودش ميدونه و اون نيرويي كه هدايتش ميكنه.

بغض غريبي با چنگالهاي به هم فشردش گلوي خشك شدشو فشار ميده..ديگه حتي بايد به

اشكهاشم التماس كنه... اون گناهكاره ...خدايا كمكم كن!!!!!

مگه نميگن خدامون مهربونه پس حتما مي بخشدش تنها نيرويي كه داره ارومش ميكنه همينه.

عذاب وجدان روحشو تسخير كرده...فرياد بي صداي دلش چشمهاي بي روحشو تا عمق توهم

فرو برده...چرا داره گناهشو براي خودش اعتراف ميكنه؟؟؟؟

واااااااااااااي!!!!!!!

نكنه انقدر كثيف بوده كه ياراي گفتن حقيقتو نداره؟؟؟؟

ميخواد با صداي بلند گريه كنه جوري كه فرشته هاهم اشك بريزن...طوري كه خدا هم بغض كنه.

در سكوت گريه ميكنه ولي فرياد بي صداي اشكهاشو تو تلاطم چهره ي پر از غمش ميشه شنيد.

                 زيرا بايد راز سنگين شيطاني ترين لحظه هاي زندگيشو

                                                 تو وجود پاره پارش دفن كنه.........كمكش كن

|+|
نوشته شده توسطمملی در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت5:25
زمان 
این لحظه می تونی تصور کنی

چقدر نزدیک هستی به قانون زمان؟

زمان

      جایی دور مرا می خواند..

لحظه ایی آرام، گنگ، بی ریا، انوه بار

این لحظه را باید ترک کنی

لحظه هاست که به هم زنجیر شده اند و

تو را سرگشته در زمان کرده اند

بگذر ز لحظه و آن را درک کن

پس تو هم یک عروج کننده ایی

مرا در خودت حل کن

من شیره وجودت را می خواهم

زندگی را در دهان من بچکان........

|+|
نوشته شده توسطمملی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت21:28
Brad PiTT 

توضیحشو بعدا میدم

|+|
نوشته شده توسطمملی در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 ساعت20:14
SeXxXxX 
کاملا برهنه - بدون هیچ مزاحمی - در آغوش همدیگر بمانیم. در آن ساعت من از عطر نفسهایت سرشار بشوم. هیچ هدیه ایی به این اندازه برای من لذت بخش نیست. آن موقع که احساس کردم به سرحد جنون رسیدم. می خواهم - برای آن که دٍین خود را به تو ادا کنم - آنقدر تو را بلیسم تا هیچ مرزی برای تو باقی نماند.
|+|
نوشته شده توسطمملی در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت9:36
بازنده 
تنها یک تابلوی سه گوش قرمز هستم

یک هشدار برای تو

در حال سوختنم

برای روشنایی

تا تو راه را بهتر بشناسی

نیاز به اعتماد تو دارم

سوخت من به پایان می رسد

و در جاده گمراهی تو، آسوده به خواب دیرین می رسم

چه مانده از من؟

تلی از خاکستر

 که حتی

 "باد بیابانگرد آن را با خود نمی برد"

لقب بازنده را بر دوش خود یدک می کشم

و آرام آرام به خواب کودکانه ایی دل می بندم

|+|
نوشته شده توسطمملی در چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت18:35
موزیک